برای زی زی که حالا دیگه انقدام غریب نیست نوشتن کمی سخت شده، اگرچه بیشتر از قبل دلش میخواد بنویسه! تا الان ده خطی نوشتم و پاک کردم! خب کمی از روزمرگی هام بنویسم، که این روزها اگرچه دیر، اما خوب تونستم
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:38
نوشت خیلی دوستت دارم.
نوشتم دوستت دارم گفتنت در صبح روز بیست و پنجم آذر رو هیچوقت فراموش نمی کنم.
+ من به نشونه ها ایمان دارم.
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:38
چی می تونست منو آروم کنه سر صبحی به جز آیات سوره مریم؟
اونجا که میگه أعوذُ بالرحمن، انگار که بگه خدایا بغلم کن و جواب بشنوه ألّا تَحزنی...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:27
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
به جای همیشه می نویسم "می بوسمت"
این خیلی بهتره، نه؟
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
رَبَّنا و لا تُحَمِّلنا مالا طاقَةَ لَنا بِه
مثلا دلتنگی,...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
مامان می پرسه اینو برای کی بافتی؟
جواب می دم همینطوری، هرکی بخره.
مامان نمی دونه این سومیه که به قصد تو بافتم. هر کدوم که تموم میشه نگاهش می کنم و میگم می تونست بهتر از این هم بشه ها و یکی دیگه سر میندازم:)
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
گاهی هم فقط سعدی جوابه. غزلیاتشو باز می کنم؛ هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت. با خودم تکرار می کنم از دلم آرام رفت از دلم آرام رفت... و زیر گر به همه عمر خویش، با تو برآرم دمی، حاصل عمر آن دمست، باقی ایام رفت خط میکشم...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
به امید خبرهای خوب گوشیمو روشن کردم و هر صفحه ای رو که ورق زدم دوستان مهدی شادمانی از رفتنش بی تابی می کردند. رفتن...رفتن بدون بازگشت...من این درد رو تجربه کردم. اما دردهای عمیق تری هم هست. رفتنی که امید به بازگشت توش باشه. زندگی با انتظار کشنده است...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
در دنیای موازی در مدرسه ای در روستایی دور افتاده معلم مدرسه هستم. فردا روز اول مدرسه س و الان در مدرسه ای که هم معلمشم هم مدیرش هم بابای مدرسه، دارم تنها کلاس درس رو آب و جارو میکنم، گلدون شمعدونی رو میذارم لب پنجره و روی تخته می نویسم: الّذی علّم بالقلم
عصر که برگردم خونه باید مانتوی رضوانُ اتو بزنم، شب باید زودتر بخوابونمش، صبح یادم باشه موهاشو ببافم، یادم باشه بهش یادآوری کنم سر کلاس به من نگه مامان، یادم باشه...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
تازه از گرد راه رسیده بودم کربلا. خسته و مریض. تو موج جمعیت سرمو بالا آوردم، روبروی در باب السلام بودم. قرآن قبل از اذان مغرب رو می خوندن. رسیده بود به آیه ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ...
و این زیباترین...دلنشین ترین...آرام بخش ترین و امن ترین جواب سلام عمرم شد...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قنبریپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:35